ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
459
معجم البلدان ( فارسى )
قيس پسر زهير نيز خطاب به عروه پسر ورد چنين مىسرايد : اذنب علينا شتم عروة حاله * بقرّة احساء و يوما ببدبد رايتك الّا فابيوت معاشر * تزال يد فى فضيل قعب و مرفد « 1 » بدخكث [ ب د ك ] با خاى نقطهدار و ثاى سه نقطه بالا . ديهى از اسپيجاب يا چاچ است . از آنجا است : ابو سعيد ميكائيل پسر حنيفه بدخكثى كه به سال 324 كشته و شهيد شد . بدر [ ب ] زجّاج گويد : ريشهء بدر به معنى پر است ، گويند « غلام بدر » يعنى نوجوانى پر گوشت و « عين بدرة » چشم سبك نگر « بدر فلان الى الشيء و بادر اليه » ، فلانى در كارى پيش دستى كرد و جلو افتاد . اين نيز از معنى ريشه دور نباشد ، زيرا او براى پيش افتادن از ديگران ، همهء توان خود را به كار مىگيرد . خرمن را نيز بيدر گويند كه پرترين جايگاه طعام است . نيز گويند : « بدرت من فلان بادرة » ، خشمگينانه كارى ناانديشيده و تندروانه از او سر زد ، خداوند گويد : « وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا » ( - آن را با دلگى پرخورى نكنيد كه مبادا بزرگ شوند « 2 » ) . ماه شب چهاردهم را نيز از آن « بدر » خوانند كه پر شده است . بدر ، نيز آبى است ميان مكه و مدينه در زير درهء صفرا ، ميان آنجا و « جار » در كرانهء دريا يك شب راه است ، نيز گويند اين بدر به بدر پسر يخلد پسر نضر پسر كنانه منسوب است ، نيز گويند به مردى از بنى ضمره نسبت دارد كه در اين جا بزيست و به دو نام گرفت : زبير بكّار گويد : قريش پسر حارث پسر يخلد يا مخلّد پسر نضر پسر كنانه بود ، قريش از او نام دارد كه رهنماى و كاروانسالار ايشان بود ، مىگفتند : « جاءت عير قريش و خرجت عير قريش » ( - كاروان قريش بيامد يا برفت ) پسر او بدر بن قريش كنندهء چاه آب « بدر » است كه رويداد مبارك جنگ بدر در آن پيشامد و خداوند اسلام را آشكار گردانيد و حق را از باطل جدا نمود و آن در رمضان سال دوم هجرت مىبود . هنگامى كه گزارش كشتار مشركان [ 525 ] در بدر به مكه رسيد قريش بر كشتگان گريستند ، سپس گفتند : چنين نكنيد ! كه گزارش به محمد ( ص ) و يارانش رسد و دشمن شاد گردد ! اسود پسر مطّلب پسر اسد پسر عبد العزّا سه فرزند خويش به نامهاى زمعهء اسود و عقيل اسود و حارث زمعهء اسود از دست داده و بسيار خواهان گريستن بود ، تا در شبى كه چشمهانش تار شده بود نالهء زنى را برشنيد ، به غلام گفت : جويا شو ! اگر گريستن آزاد شده و قريش برگشتگان مىگريند من براى ابو حكيم ، ( يعنى پسرش زمعه ) بگريم كه دلى پر سوز دارم . چون غلام بازگشت ، گفت : زنى شتر خود را گم كرده بر آن مىگريد . پس چنين سرود : أ تبكي ان يضلّ لها بعير * و يمنعها من النّوم السّهود فلا تبكى على بكّر و لكن * على بدر تقاصرت الجدود على بدر سراة بنى هصيص * و مخزوم و رهط ابى الوليد و بكّى ان بكيت على عقيل * و بكّى حارثا اسد الأسود و بكّيهم و لا تسمى جميعا * و ما لابى حكيمة من نديد الا قد ساد بعدهم رجال * و لولا يوم بدر لم يسودوا « 3 »
--> ( 1 ) . آيا اين گناه ما است كه عروه در « قرهء احساء » و روزى در « بدبد » دشنام مىگويد ؟ من ترا با خانههاى آن گروه مأنوس يافتم . . . ( 2 ) . سوره نساء : 4 : 5 . ( 3 ) . بر شتر گم شده مىگريد و از خواب بازماند ولى بر بكر نمىگريد براى « بدر » كه عمرها را كوتاه كرد . براى بدر تپهء بنى هصيص و مخزوم و گروه